تبليغاتX
:: دلم گرفته با من حرف بزن ::

دلم گرفته با من حرف بزن

بی خیال



فرياد مي زنم

فرياد ها ميزنم از قولهايت که مرا به اين روز انداخت

         فرياد مي زنم از اين دنيا که مرا در خود جا داد

                    فرياد ميزنم از خدا که مرا بنده خود قرار داد

  فرياد مي زنم از عشقي که وجودام را در بر گرفت

              فرياد مي زنم از اون نگاه ات که مرا با عشق آشنا کرد....!!!

+نوشته شده درچهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:4 توسط محمد |

 

اومدم واسه همیشه

 

                  از خاطرات برم

 

                                اما جاده بسته بود.....!!!!  

 

 

چشم انتظار

 

هنوز که هنوز چشم انتظارت ام

به دیوارای کوچه و اون پنجره کهنه سپردام

شاید یه کسی که از چشاش محبت میباره

کسی که با نگاش دل صد تا را میخره می بره

کسی که هیچ وقت پاشا روی برگای پاییزی نمی زاره

بهش بگین یه کسی با دل آروم غمگین پشت این دیوار نشسته منتظرات

بهش بگین تو دنیا کسی را نداره  بیا تو دیگه دلشا نشکن

 

پس کجایی ستاره قشنگ آسمون چشم انتظارت ام...؟؟؟

 

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:15 توسط محمد |

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:2 توسط محمد |

 

 

دوست دارم؟

 

 

 

 

 

 

 

به گزارش اختصاصی پایگاه خبررسانی عبرت در هنگام نجات این پسر 16 ساله یاداشت بسیار دلخراشی توسط افراد حاضر در صحنه کشف شد که بیانگر شرایط خاص وی بوده است:

 

سلام مامان خوبی؟
اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم
نمیدونی حالا کجا هستم؟
نمی دونی چه حالی دارم؟
خیلی سبک دارم پرواز می کنم
حالا بالای میز اتاق تو هستم
تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها
مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم
گوش می کنی؟
اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟
من الان جام خیلی خوبه
خیلی راحت تر از شما هاست
می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟
پس برو جای کتابهام
اون کتاب قرمزه ...
که اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست می گه
پس ازتو خواهشم می کنم ......گریه نکنی
جسم من پیش شما نیست ولی
دارم شما را می بینم
امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟
بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته
خیلی ناراحت شدم ...ولی الهی فدات بشم ...می بخشمت ...خودتو ناراحت نکن
می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم
*اول اینکه
این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه
و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه
*به نظر من اشتباه بود
درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه ،مثل من
که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه
من وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟
فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟
فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟
مامان
فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟
مامان جونم
"می دونم دوستم داری "می دونم همه زندگیت منم
واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم
مامان
تنها آرزوم این بود
امروز ظهر بیام تو بغلت بخوابم
ببوسمت
ولی........هرچی بود تمام شد
تو همیشه می گفتی شوهر درست باید انتخاب کرد
مامان بگذار از این حرفها بگذریم
*خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟
اینه که بگم به بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره
ولی بلد نیست ابراز کنه
مامان جون عزیزم
*نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها....
قربون او اشکهات برم گریه نکنی....
ببین من الان چه خوشحالم
اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم
تو دوست داری من ناراحت باشم؟؟؟
مامان جونم بدون همیشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........
بخدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی
ولی عجب......
*تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم
اما آخرش
الهی قربون چشمات برم
فقط گریه نکنی->

 

+نوشته شده دردوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:46 توسط محمد |

 

LOVE GROWS

این حروف های بالا  چه معنای دارند    نظر بدهید

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:43 توسط محمد |

 

داستان انگلیسی                                                                    

 

A girl and a boy were on a motorcycle, speeding through the night. They loved

each other a lot.
Girl: "slow down a little... I'm scared."
Boy: "No, it's so fun."
Girl: "please..it's so scary."
Boy: "Then say that you love me."
Girl: "Fine..I love you..can you slow down now?"
Boy: "Give me a big hug."
The girl gave him a big hug.
Girl: "Now can you slow down?"
Boy: "Can you take off my helmet and put it on? It's uncomfortable and its bothering me while I drive."
The next day, there was a story in the newspaper. A motorcycle had crashed into a building because its brakes were broken. There were two people on the motorcycle, of which one died, and the other had Survived ...
 
The boy knew that the brakes were broken. He didn't want to let the girl know, because he knew that the girl would have gotten scared. Instead, he was told the last time that she loved him, got a hug from her, put his helmet on her so that she can live, and died himself ...

 

 

یک دختر و یک پسر

 روی موتورسیکلتی بودند و در شب با سرعت می راندند.آنها خیلی همدیگر را دوست داشتند.
دحتر:"کمی آرامتر......من می ترسم"
پسر:"نه......خیلی جالبه"
دختر:"خواهش می کنم.....خیلی ترسناکه"
پسر:"پس بگو که دوستم داری"
دختر:"باشه.....دوستت دارم....حالا میشه آرامتر بری؟"
پسر:"منو محکم بغل کن"
دختر او را محکم در آغوش گرفت.
دختر:"حالا میشه آرامتر بری؟"
پسر:"میتونی کلاه منو از سرم برداری؟ ناراحتم،موقع رانندگی اذیتم می کنه.

روز بعد،داستانی در روزنامه بود.یک موتورسیکلت با ساختمانی برخورد کرده بود،چون ترمزش بریده بود.دو نفر روی موتورسیکلت بودند که یک نفرشان مرده بود و دیگری زنده مانده بود.
پسر می دانست که ترمز بریده است. او نمی خواست بگذارد که دختر بفهمد،چون می دانست که او خواهد ترسید.در عوض،به دختر گفت که برای آخرین بار به او بگوید که دوستش دارد، او را محکم در آغوش گرفت، کلاه خود را بر سر او گذاشت تا او بتواند زنده بماند و خودش را به کشتن داد.

 

 

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط محمد |

کمکم کن

کمکم کن ای همدل آه وناله ام را به دل بگیر من راتنهانظار آه میکشم از قولهایت آه ناله ام زاینده رود را در برگرفته پس کمکم کن  تا از این سرما نجات پیدا کنم در زیر این بازار  چه با خاطرات تلخ و شیرین ساختم ودیگه تحمل ندارم پس ناله ام را به دل بگیر ومرا در واپسین عمر خود نجات بده اگه قولات قول بود من در این بازارچه نبودم ونمی خواهم دیگه هم باشم آه ناله می کنم در زیر  بازارچه از قولهای تو تا مردم صدایم رابشنوند ومرا به دیار خود باز گردانند وبرای من تجربه شد که کلک شما آدم های عشق دزد را

دیگر نخورم ...؟

 

+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:7 توسط محمد |

سالهاست که دنبالت می گردم ؟

 

در تمام دریا ها گشتم اقیانوسها را زیر ورو کردم

 

 اما از تو خبری نیست که نیست بدان اگر که نشانه هات بود پیدات می کردم

 

اما چه کنم تو هزار شکل داری از دو روی تا هزار روی عقربه های ساعت دوری تو

 

را به من نشان می دهنداما چه کنم از زیبایت می میرم  عقیق کوچلوله من کجای؟

 

 

 

چشم انتظارتم!

 

 نوشته شده از:م

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:6 توسط محمد |

تاریکی شب همه جا را پوشانده بود همه در خواب نازنین و رویای بودن ولی دل من آرام نداشت تا فرداش شنیدم  می خواهی بری؟؟

پس هر چی آرزوی خوب بود مال تو

هر چی خا طره داشتیم مال من

 اون روزای عا شقانه مال تو

این شبای بی قراری مال من اون همه حسرت مال وعده هامون ماال من

من و رها شدن تو آخر غربت دنیا مال تو

چرا رفتی عقیق کوچوله من؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده از:م

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:3 توسط محمد |

جاده بودوغروب

 

 

جاده بودوغروب

 

تنهای وبی کسی با کوله باری

 

سنگین از خاطرات تلخ و شیرین کودکی

 

   شهر از دور گریه می کرد در واپسین غروب .

 

               نوشته شده از :محمد

 

+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:0 توسط محمد |

 

 

  نظر

        یادتون

              نره دوستان  !!!

 

 

 

Two Travelling Angels

دو فرشته مسافر

Two traveling angels stopped

To spend the night in the home

Of a wealthy family.

دو فرشته مسافر

در منزل خانواده ثروتمندي توقف كردند

تا شب را در آنجا بگذرانند.

The family was rude and refused

To let angels stay in the mansion-s

Guest room instead the angels were

Given a small space in the cold basement

آن خانواده گستاخي كردند و اجازه ندادند فرشته ها

شب را در داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.

بلكه به آنها فضاي كوچكي از زير زمين خانه را

اختصاص دادند.

As they made their bed on the hard floor

The older angels saw a hole in the wall

And repaired it.

When the younger angels asked why the

Older angels replied-

<> 

همانطور كه فرشته ها مشغول آماده كردن بستر خود روي

زمين سخت بودند،فرشته پيرتر سوراخي در ديوار ديد و

روي آن را پوشاند. فرشته جوان تر علت را پرسيد و او گفت:

«چيزها هميشه آن طوري نيستند كه به نظر مي رسند.»

The next night the pair came to rest at the house

Of a very poor-but very hospitable farmer and

His wife.after sharing what little food theyhad

The couple let the angels sleep in their bed. where

They cold have good nights rest.

شب بعد فرشته ها به خانه زوج كشاورز بسيار فقير ، اما

مهمان نوازي رفتند. پس از صرف غذاي مختصري كه داشتند ،

آن زوج رختخواب خود را در اختيار فرشته ها قرار دادند ، تا

شب را راحت بخوابند.

When the sun came up the next morning

The angels found the farmer and his wife in tears.

Their only cow - whose milk had been

Their sole in come - lay dead in the field.

صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گريان ديدند.

تنها گاوشان ، كه شيرش تنها راه درآمدشان بود ،

در مزرعه مرده بود.

The younger angels was infuriated and asked

The older angels : < this let have you could>

Happen? The first man had everything-yet you

Helped him. The second family had little but was

Willing to share every thing and you let the cow die.>

فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پيرتر گفت : چه طور اجازه

دادي چنين اتفاقي بيفتد؟ مرد اولي همه چيز داشت با اين حال تو كمكش

كردي. خانواده دومي چيزي نداشتند اما همان را هم با ما تقسيم

كردند وبا اين حال تو گذاشتي گاوشان بميرد.

the older angels replied. < in stayed we>

mansion I noticed there was gold stored in that hole

in the wall. Since the owner was so obsessed with

greed and unwilling to share his good fortune

I sealed the wall so he wouldnot find it.>

فرشته پيرتر پاسخ داد:«چيزها هميشه آنطور نيستند كه به نظر مي رسند»

«شبي كه ما در زيرزمين آن عمارت بوديم متوجه شدم كه در سوراخ

ديوار طلا پنهان كرده بودند. از آنجا كه صاحبخانه طماع و بخيل بود

و مايل نبود ثروتش را با كسي شريك شود ، من سوراخ را بستم

و مهر كردم تا دستش به آن طلا نرسد.»

Then last night as we slept in the farmers bed

The angels of death came for his wife.

I gave him the cow instead.

شب گذشته كه در رختخواب آن كشاورز خوابيده بوديم .

فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد.

من در ازا گاو را به دادم.

Things are not always what they seem.

چيزها هميشه آنطوري نيستند كه به نظر مي رسند.

Sometimes that is exactly what happens

When things do not turn out the way they should.

If you have faith - you just need to trust

That every outcome is always to your advantage.

You just might not know it until some time later.

هنگامي كه اوضاع ظاهراً بر وفق مراد نيست

اگر ايمان داشته باشيد ، بايد توكل كنيد

و بدانيد همواره هر چه پيش مي آيد به نفع شماست.

فقط ممكن است تا مدت ها حكمتش را نفهميد.

 

 

 

 

+نوشته شده درسه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:17 توسط محمد |