دلم گرفته با من حرف بزن |
بی خیال |
فرياد مي زنم فرياد ها ميزنم از قولهايت که مرا به اين روز انداخت فرياد مي زنم از اين دنيا که مرا در خود جا داد فرياد ميزنم از خدا که مرا بنده خود قرار داد فرياد مي زنم از عشقي که وجودام را در بر گرفت فرياد مي زنم از اون نگاه ات که مرا با عشق آشنا کرد....!!! +نوشته شده درچهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:4 توسط محمد |
اومدم واسه همیشه از خاطرات برم اما جاده بسته بود.....!!!! چشم انتظار هنوز که هنوز چشم انتظارت ام به دیوارای کوچه و اون پنجره کهنه سپردام شاید یه کسی که از چشاش محبت میباره کسی که با نگاش دل صد تا را میخره می بره کسی که هیچ وقت پاشا روی برگای پاییزی نمی زاره بهش بگین یه کسی با دل آروم غمگین پشت این دیوار نشسته منتظرات بهش بگین تو دنیا کسی را نداره بیا تو دیگه دلشا نشکن پس کجایی ستاره قشنگ آسمون چشم انتظارت ام...؟؟؟ +نوشته شده دریکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:15 توسط محمد |
+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:2 توسط محمد |
دوست دارم؟
به گزارش اختصاصی پایگاه خبررسانی عبرت در هنگام نجات این پسر 16 ساله یاداشت بسیار دلخراشی توسط افراد حاضر در صحنه کشف شد که بیانگر شرایط خاص وی بوده است: سلام مامان خوبی؟ +نوشته شده دردوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:46 توسط محمد |
LOVE GROWS این حروف های بالا چه معنای دارند نظر بدهید +نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:43 توسط محمد |
داستان انگلیسی A girl and a boy were on a motorcycle, speeding through the night. They loved each other a lot. یک دختر و یک پسر روی موتورسیکلتی بودند و در شب با سرعت می راندند.آنها خیلی همدیگر را دوست داشتند. روز بعد،داستانی در روزنامه بود.یک موتورسیکلت با ساختمانی برخورد کرده بود،چون ترمزش بریده بود.دو نفر روی موتورسیکلت بودند که یک نفرشان مرده بود و دیگری زنده مانده بود.
+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط محمد | کمکم کن کمکم کن ای همدل آه وناله ام را به دل بگیر من راتنهانظار آه میکشم از قولهایت آه ناله ام زاینده رود را در برگرفته پس کمکم کن تا از این سرما نجات پیدا کنم در زیر این بازار چه با خاطرات تلخ و شیرین ساختم ودیگه تحمل ندارم پس ناله ام را به دل بگیر ومرا در واپسین عمر خود نجات بده اگه قولات قول بود من در این بازارچه نبودم ونمی خواهم دیگه هم باشم آه ناله می کنم در زیر بازارچه از قولهای تو تا مردم صدایم رابشنوند ومرا به دیار خود باز گردانند وبرای من تجربه شد که کلک شما آدم های عشق دزد را دیگر نخورم ...؟
+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:7 توسط محمد | سالهاست که دنبالت می گردم ؟ در تمام دریا ها گشتم اقیانوسها را زیر ورو کردم اما از تو خبری نیست که نیست بدان اگر که نشانه هات بود پیدات می کردم اما چه کنم تو هزار شکل داری از دو روی تا هزار روی عقربه های ساعت دوری تو
را به من نشان می دهنداما چه کنم از زیبایت می میرم عقیق کوچلوله من کجای؟ چشم انتظارتم! +نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:6 توسط محمد | تاریکی شب همه جا را پوشانده بود همه در خواب نازنین و رویای بودن ولی دل من آرام نداشت تا فرداش شنیدم می خواهی بری؟؟ پس هر چی آرزوی خوب بود مال تو هر چی خا طره داشتیم مال من اون روزای عا شقانه مال تو این شبای بی قراری مال من اون همه حسرت مال وعده هامون ماال من من و رها شدن تو آخر غربت دنیا مال تو چرا رفتی عقیق کوچوله من؟؟؟؟؟؟
+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:3 توسط محمد | جاده بودوغروب
جاده بودوغروب تنهای وبی کسی با کوله باری سنگین از خاطرات تلخ و شیرین کودکی شهر از دور گریه می کرد در واپسین غروب . نوشته شده از :محمد
+نوشته شده دریکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:0 توسط محمد |
نظر یادتون نره دوستان Two Travelling Angels دو فرشته مسافر Two traveling angels stopped To spend the night in the home Of a wealthy family. دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندي توقف كردند تا شب را در آنجا بگذرانند. The family was rude and refused To let angels stay in the mansion-s Guest room instead the angels were Given a small space in the cold basement آن خانواده گستاخي كردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در داخل مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند. بلكه به آنها فضاي كوچكي از زير زمين خانه را اختصاص دادند. As they made their bed on the hard floor The older angels saw a hole in the wall And repaired it. When the younger angels asked why the Older angels replied- <> همانطور كه فرشته ها مشغول آماده كردن بستر خود روي زمين سخت بودند،فرشته پيرتر سوراخي در ديوار ديد و روي آن را پوشاند. فرشته جوان تر علت را پرسيد و او گفت: «چيزها هميشه آن طوري نيستند كه به نظر مي رسند.» The next night the pair came to rest at the house Of a very poor-but very hospitable farmer and His wife.after sharing what little food theyhad The couple let the angels sleep in their bed. where They cold have good nights rest. شب بعد فرشته ها به خانه زوج كشاورز بسيار فقير ، اما مهمان نوازي رفتند. پس از صرف غذاي مختصري كه داشتند ، آن زوج رختخواب خود را در اختيار فرشته ها قرار دادند ، تا شب را راحت بخوابند. When the sun came up the next morning The angels found the farmer and his wife in tears. Their only cow - whose milk had been Their sole in come - lay dead in the field. صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گريان ديدند. تنها گاوشان ، كه شيرش تنها راه درآمدشان بود ، در مزرعه مرده بود. The younger angels was infuriated and asked The older angels : < this let have you could> Happen? The first man had everything-yet you Helped him. The second family had little but was Willing to share every thing and you let the cow die.> فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پيرتر گفت : چه طور اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد؟ مرد اولي همه چيز داشت با اين حال تو كمكش كردي. خانواده دومي چيزي نداشتند اما همان را هم با ما تقسيم كردند وبا اين حال تو گذاشتي گاوشان بميرد. the older angels replied. < in stayed we> mansion I noticed there was gold stored in that hole in the wall. Since the owner was so obsessed with greed and unwilling to share his good fortune I sealed the wall so he wouldnot find it.> فرشته پيرتر پاسخ داد:«چيزها هميشه آنطور نيستند كه به نظر مي رسند» «شبي كه ما در زيرزمين آن عمارت بوديم متوجه شدم كه در سوراخ ديوار طلا پنهان كرده بودند. از آنجا كه صاحبخانه طماع و بخيل بود و مايل نبود ثروتش را با كسي شريك شود ، من سوراخ را بستم و مهر كردم تا دستش به آن طلا نرسد.» Then last night as we slept in the farmers bed The angels of death came for his wife. I gave him the cow instead. شب گذشته كه در رختخواب آن كشاورز خوابيده بوديم . فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد. من در ازا گاو را به دادم. Things are not always what they seem. چيزها هميشه آنطوري نيستند كه به نظر مي رسند. Sometimes that is exactly what happens When things do not turn out the way they should. If you have faith - you just need to trust That every outcome is always to your advantage. You just might not know it until some time later. هنگامي كه اوضاع ظاهراً بر وفق مراد نيست اگر ايمان داشته باشيد ، بايد توكل كنيد و بدانيد همواره هر چه پيش مي آيد به نفع شماست. فقط ممكن است تا مدت ها حكمتش را نفهميد.
+نوشته شده درسه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:17 توسط محمد | | بازمثل همیشه دلم گرفته پس کجای کوچوله من من تنها گذاشتی تو این دیار؟؟؟؟ پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 نويسندگان محمد محمد طراح قالب |