|
دلم گرفته با من حرف بزن |
|
بی خیال |
خدا حافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که من و از چشم تو می دید اگر گفتم خدا حافظ نه این که رفتنت سادست نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ،خداحافظ
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:7 توسط محمد سعید علی احسان |
فرياد مي زنم فرياد ها ميزنم از قولهايت که مرا به اين روز انداخت فرياد مي زنم از اين دنيا که مرا در خود جا داد فرياد ميزنم از خدا که مرا بنده خود قرار داد فرياد مي زنم از عشقي که وجودام را در بر گرفت فرياد مي زنم از اون نگاه ات که مرا با عشق آشنا کرد....!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:4 توسط محمد سعید علی احسان |
اومدم واسه همیشه از خاطرات برم اما جاده بسته بود.....!!!! چشم انتظار هنوز که هنوز چشم انتظارت ام به دیوارای کوچه و اون پنجره کهنه سپردام شاید یه کسی که از چشاش محبت میباره کسی که با نگاش دل صد تا را میخره می بره کسی که هیچ وقت پاشا روی برگای پاییزی نمی زاره بهش بگین یه کسی با دل آروم غمگین پشت این دیوار نشسته منتظرات بهش بگین تو دنیا کسی را نداره بیا تو دیگه دلشا نشکن پس کجایی ستاره قشنگ آسمون چشم انتظارت ام...؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:15 توسط محمد سعید علی احسان |

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:2 توسط محمد سعید علی احسان |
دوست دارم؟
به گزارش اختصاصی پایگاه خبررسانی عبرت در هنگام نجات این پسر 16 ساله یاداشت بسیار دلخراشی توسط افراد حاضر در صحنه کشف شد که بیانگر شرایط خاص وی بوده است: سلام مامان خوبی؟
اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم
نمیدونی حالا کجا هستم؟
نمی دونی چه حالی دارم؟
خیلی سبک دارم پرواز می کنم
حالا بالای میز اتاق تو هستم
تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها
مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم
گوش می کنی؟
اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟
من الان جام خیلی خوبه
خیلی راحت تر از شما هاست
می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟
پس برو جای کتابهام
اون کتاب قرمزه ...
که اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست می گه
پس ازتو خواهشم می کنم ......گریه نکنی
جسم من پیش شما نیست ولی
دارم شما را می بینم
امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟
بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته
خیلی ناراحت شدم ...ولی الهی فدات بشم ...می بخشمت ...خودتو ناراحت نکن
می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم
*اول اینکه
این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه
و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه
*به نظر من اشتباه بود
درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه ،مثل من
که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه
من وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟
فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟
فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟
مامان
فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟
مامان جونم
"می دونم دوستم داری "می دونم همه زندگیت منم
واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم
مامان
تنها آرزوم این بود
امروز ظهر بیام تو بغلت بخوابم
ببوسمت
ولی........هرچی بود تمام شد
تو همیشه می گفتی شوهر درست باید انتخاب کرد
مامان بگذار از این حرفها بگذریم
*خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟
اینه که بگم به بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره
ولی بلد نیست ابراز کنه
مامان جون عزیزم
*نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها....
قربون او اشکهات برم گریه نکنی....
ببین من الان چه خوشحالم
اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم
تو دوست داری من ناراحت باشم؟؟؟
مامان جونم بدون همیشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........
بخدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی
ولی عجب......
*تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم
اما آخرش
الهی قربون چشمات برم
فقط گریه نکنی->
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:46 توسط محمد سعید علی احسان |
LOVE GROWS
این حروف های بالا چه معنای دارند نظر بدهید
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:43 توسط محمد سعید علی احسان |
داستان انگلیسی A girl and a boy were on a motorcycle, speeding through the night. They loved each other a lot. یک دختر و یک پسر روی موتورسیکلتی بودند و در شب با سرعت می راندند.آنها خیلی همدیگر را دوست داشتند. روز بعد،داستانی در روزنامه بود.یک موتورسیکلت با ساختمانی برخورد کرده بود،چون ترمزش بریده بود.دو نفر روی موتورسیکلت بودند که یک نفرشان مرده بود و دیگری زنده مانده بود.
Girl: "slow down a little... I'm scared."
Boy: "No, it's so fun."
Girl: "please..it's so scary."
Boy: "Then say that you love me."
Girl: "Fine..I love you..can you slow down now?"
Boy: "Give me a big hug."
The girl gave him a big hug.
Girl: "Now can you slow down?"
Boy: "Can you take off my helmet and put it on? It's uncomfortable and its bothering me while I drive."
The next day, there was a story in the newspaper. A motorcycle had crashed into a building because its brakes were broken. There were two people on the motorcycle, of which one died, and the other had Survived ...
The boy knew that the brakes were broken. He didn't want to let the girl know, because he knew that the girl would have gotten scared. Instead, he was told the last time that she loved him, got a hug from her, put his helmet on her so that she can live, and died himself ...
دحتر:"کمی آرامتر......من می ترسم"
پسر:"نه......خیلی جالبه"
دختر:"خواهش می کنم.....خیلی ترسناکه"
پسر:"پس بگو که دوستم داری"
دختر:"باشه.....دوستت دارم....حالا میشه آرامتر بری؟"
پسر:"منو محکم بغل کن"
دختر او را محکم در آغوش گرفت.
دختر:"حالا میشه آرامتر بری؟"
پسر:"میتونی کلاه منو از سرم برداری؟ ناراحتم،موقع رانندگی اذیتم می کنه.
پسر می دانست که ترمز بریده است. او نمی خواست بگذارد که دختر بفهمد،چون می دانست که او خواهد ترسید.در عوض،به دختر گفت که برای آخرین بار به او بگوید که دوستش دارد، او را محکم در آغوش گرفت، کلاه خود را بر سر او گذاشت تا او بتواند زنده بماند و خودش را به کشتن داد.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط محمد سعید علی احسان |
کمکم کن کمکم کن ای همدل آه وناله ام را به دل بگیر من راتنهانظار آه میکشم از قولهایت آه ناله ام زاینده رود را در برگرفته پس کمکم کن تا از این سرما نجات پیدا کنم در زیر این بازار چه با خاطرات تلخ و شیرین ساختم ودیگه تحمل ندارم پس ناله ام را به دل بگیر ومرا در واپسین عمر خود نجات بده اگه قولات قول بود من در این بازارچه نبودم ونمی خواهم دیگه هم باشم آه ناله می کنم در زیر بازارچه از قولهای تو تا مردم صدایم رابشنوند ومرا به دیار خود باز گردانند وبرای من تجربه شد که کلک شما آدم های عشق دزد را دیگر نخورم ...؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:7 توسط محمد سعید علی احسان |
سالهاست که دنبالت می گردم ؟ در تمام دریا ها گشتم اقیانوسها را زیر ورو کردم اما از تو خبری نیست که نیست بدان اگر که نشانه هات بود پیدات می کردم اما چه کنم تو هزار شکل داری از دو روی تا هزار روی عقربه های ساعت دوری تو را به من نشان می دهنداما چه کنم از زیبایت می میرم عقیق کوچلوله من کجای؟ چشم انتظارتم!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:6 توسط محمد سعید علی احسان |
تاریکی شب همه جا را پوشانده بود همه در خواب نازنین و رویای بودن ولی دل من آرام نداشت تا فرداش شنیدم می خواهی بری؟؟ پس هر چی آرزوی خوب بود مال تو هر چی خا طره داشتیم مال من اون روزای عا شقانه مال تو این شبای بی قراری مال من اون همه حسرت مال وعده هامون ماال من من و رها شدن تو آخر غربت دنیا مال تو چرا رفتی عقیق کوچوله من؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:3 توسط محمد سعید علی احسان |
| ||||||